حرفهای امشبم!!

بازم امشب آمدم مثل هر شب باهات حرف بزنم.ولی اینبار می خواهم ازت یه چیزی بپرسم.

بگو ببینم اینهمه که صدات میزنم میشنوی؟

اگر شنیدی خودت بیا و جوابم را بده.برای یک بار هم که شده بیا پایین و به حرف من و ما از نزدیک گوش بده.ببین حرفهای ما تمامی نداره.ببین چی میخواهیم که هر روز و هر شب اینجوری التماست میکنیم،بیا ببین دنیای ما زمینی ها چه خبره؟بیا خودت ازمون بپرس چی میخواهیم که شب ها ستاره هایت را هم بیخواب کردیم.

نمیدانی چقدر دلم میخواهد یک شب بیای پایین و روبه رویم بشینی و من باهات حرف بزنم.

اونوقت روی زانوهای بزرگت که به بزرگی آسمان است به رسم ابرها یه دل سیر آسمانی گریه کنم تا خالی بشم از این همه احساس و حرف نگفته.تا بفهمی چقدر به تو احتیاج دارم،تا خودت با دستهای آسمونی ات سرم را بلند کنی و بگی نگران نباش خدا بزرگ است...

یادم است وقتی بچه بودم آرزوهام خیلی بزرگتر از خودم بود ولی دست یافتنی.همیشه دلم میخواست یک نردبان بزرگ داشتم، بزرگ بزرگ! که ببرمش روی پشت بام تا از آنجا یک شب سر زده بیام پشت ابرها و غافلگیرت کنم.دلم میخواست بدانم چند تا ستاره آنور ابرها پیش تو زندگی میکنن؟

حالا که به ظاهر بزرگ شدم آرزوهای بچگیم هر روز و هر روز کوچیکتر میشوند.ولی آخه چرا ؟خودت بگو چرا؟

خدای من!

یک بار هم که شده به خاطر دل این آدمها، به خاطر دل آدمهای خوبی که روی زمین هستند بیا پایین و ببین چقدر این آدمها توی شلوغی زمین تنها هستد.

خوشا به حال ستاره ها ، به آنها حسودیم میشه که همشه کنارت هستد،نزدیک نزدیک.یه شب اگه بیی پایین به رسم آسمون تمام زمین را با اشخام برات ستاره باران میکنم.

خدایا!

تو که از حال و رز من باخبری، تو که همه چیز را میدانی.به تو که نمیتوانم دروغ بگم، پس نذار و نخواه که این قصه قدیمی را هر شب و هر شب هزار بار تکرار کنم و خواب ستاره ها را بدزدم.

میدانم اینقدر بزرگی که جای تو روی زمین نیست.فقط میخواهم بدانم توی آن سیب چه رازی بود که به گناه آدم مارو زمین گیر کرد؟درست از وقتی که اون سیب خورده شد و آدم زمین گیر شد ترسیدم.ابلیس به آدم سجده نکرد و ما به خدای آدم او ابلیس شد ما چه هستیم؟

آدم یک بار میوه ممنوعه خورد و ما هر روز میوه ممنوعه میخوریم،او به زمین تبعید شد و ما...؟

خدایا!

منو ببخش که تورا همیشه در لحظات خوش از یاد بردم و فقط در لحظات سختی وقتی از سر نا امیدی به آسمان نگاه کردم به یاد تو افتادم و بی اختیار دستهایم را بالا بردم

خدای بزرگ من نگاه کن!دستهای همه ما به سوی تو بلند است ما را دریاب.

و در آخر به ما  آن ده که آن به!

/ 6 نظر / 14 بازدید
کتایون

سلام بهت تبریک میگم خیلی خیلی زیبا و لطیف نوشتی.[دست] همین روزاست که جوابت رو بده اگه از ته دلت صداش زدی. وقت کردی سری هم به من بزن.[لبخند]

حمید

خدایا دریاب بندگانت را مگر نگفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را یا حق

عارفه

فوق العاده بود[گل][گل][گل]

سعید مسیحا

سلام پروانه عزیز میدونم خدا حرفهای تو رو می شنوه و داره کارها رو برات روبراه میکنه! مطمئنم که خدا خیلی دوستت داره!

پریسا

جوابمونو بده خدا ...تو که از رگ گردن بهمون نزدیکتری ...خدااااااااا

سمیه

دل نوشته های خدایی رو دوست دارم.چون از دل برایدريا،بدجور بر دل نشیند