یلدائی دیگر

 

چه لذتی داشت ، به انتظار طولانی ترین شب از ٣۶۵ شب سال نشستن.

و از صبح آن روز که شبش به بلندی آرزوهایمان بود به شوق غروب زودهنگامی که در آن به سرخی نشستن آفتاب، گرد هم جمع آمدن و از یار و از دار و از بار گفتن ، دلمان را خوش می داشت به ادامه زندگی، به کار و تلاش کردن.

و در آن هنگام که آفتاب ذره ذره روی پر مهرش را در پس اخم و لبخند کوهستان از نگاه ما پنهان می کرد، آرزوی سلامت برای هر آشنا و بیگانه داشتن.

به حافط تفأل زدن و بیتی از شاهنامه خواندن.

بردل سرخ هندوانه تیغ زدن و خنکای جسمش را به مشام کشیدن ، آتش بر دل چراغ لاله نشاندن و انار آتشین را در قدح آب غلت دادن.

به آزمندی چشم به آسمان دوختن و در آرزوی عبور شهابی ، گردن خم نگاه داشتن.

دانه های هشت پر برف را به گرمای دست نشاندن و درگرمای اتاق یک فنجان برف و شیره را سر کشیدن.

نه در دغدغه نان بودن و نه در غم فردا غصه خوردن.

نه از بیم اهریمن به کنج پستو پناه بردن و نه از دلمردگی و خستگی و سستی بر یخ حوض خط کشیدن.

لذتی داشت! ...

به انتظار طولانی ترین شب از ٣۶۵ شب سال نشستن که اکنون یلدائی دیگر است !...

طولانی ترین شب از ٣۶۵ شب سال .

غبار و مه دود، شهر را به بند کشیده است.

نه برفی بر زمین نشسته و نه هوا چنان صاف است که پنهان شدن خورشید ، در آن دورها قابل دیدن باشد.

دل مردمان هم ، چون آسمان شهر است و کسی میل به دیدن شهاب ندارد.

شب یلدائی بگذرد از پس ایام، شاید غبار و ابر تیره هم دنباله روی آن شهاب زودگذر رختش را بربندد و چشم شهر روشن شود به شعله چراغ لاله!...

٣٠/٩/١٣٨٨

/ 10 نظر / 16 بازدید
حمید

سلام دوست من ممنون که بهم سری زنی و ممنون از پیام های سرشار از لطفتون. نوشته های بسیار زیبایی دارید و به دل می چسبه. من آدرستون رو نداشتم و امروز از روی آمار وبلاگ اونو پیدا کردم. با اجازتون لینکتون کردم.[گل]

تنها تر از آیینه

سلام پروانه جان. ممنون که بهم سر زدی[گل]. اومدم عرض ادبی کنم و بگم اگه دوست داری بدونی شب یلدا چه بر من و همسری گذشت تا حدود 1ساعت دیگه می‌تونی دوباره بیایی به خونمون. حتما نظر بده دوست دارم بدونم نظر دوستام در مورد این نوشته چیه؟[قلب]

الهام

سلام عزیزمممممممممم نگفته بودی وبلاگ داری خیلی جالب. موفق باشی بوس

هیچکس

خدا كه در مسجد می خوابد ابلیس بزم می آراید و دانه های تسبیح را به نام خود سند می زند. آسوده بخواب خدای من ! فتنه بیرون مانده است و تو در پشت قفل بزرگ درب خانه ات از هر گزندی مصونی این روزها دست ما تنها به آستان تو نمی رسد كه بسیار دست به گریبان آدم و میوه ممنوعش شده ایم الان بخون

تنها تر از آیینه

چرا بي خبر؟ چرا ساكت و بي رد پا ميايي و ميري؟[متفکر] چرا يادداشت جديد نمي‌نويسي؟[سوال] چرا؟[نیشخند] [گل]

داستان زندگی خانم آ(این داستان واقعیست)

سلام عزیزم... از آشنایی با شما خیلی خوشحالم... ممنون از اینکه وقت گذاشتین و وبلاگم رو خوندین... از محبت شما و دعای خیرتون هم بینهایت متشکرم.. تلخی وشیرینی از هم جدا نشدنی هستن..باید باهاشون کنار اومد و زندگی کرد.... من هم برای شما ارزوی سلامتی و دلخوشی موفقیت دارم... برای لینک هم اجازه ما هم دست شماست...صاحب اختیارین... من هم لینکتون می کنم