می خواهی بروی ؟
پس بی بهانه برو !
بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...
صدایت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهایت سرد است .
و من می دانم :
محبت ساختگیـت ،عشق دروغینت و چشمان پر فریبت
آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...
هرگز گمان مکن که :
به سان راهها بر گامهایت پهن می شوم
و التماست میکنم که برگردی تا چشمانم را سایبان شوی !
نمی گویم تو کوه سرفرازی
نمی گویم درمانم در دستان توست
نمی گویم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد !
نمی گویم که قلبم به تو محتاج است
نمی گویم که بی تو زندگی سراب است
که نفسهایم بی تو به شماره خواهند افتاد ....
نه محبت پول خردیـست در دستان تو
و نه من گدایی هستـم دست گشوده فرا روی تو !
نه ، نه عزیزم ، این ممکن نیست !
چون وقارم همانند قلبم شکستـنی نیست ...
می خواهی بروی ؟
این راه ، این هم تو !
ولی حالا که می روی ، بدان :
هر گاه خواستی برگردی
بسترت بالشی خاردار خواهد بود
و پیشوازت چشمانیست که دیگر هیچگاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد ....
می خواهی بروی ؟
پس نه حرفی بزن و نه چیزی بگو
دیگر حتی نگاهـم هم نکن !
نیست شو چون غریبه ها در مه و دود ....
دلبستـه چه چیزی بودی ، که نـتوانستی بگویی ؟
و اکنون در پی دیدن هزاران عیب منی !
می خواهی بروی ، بی بهانه برو