آبی تر از آبی

خنده دار بودن شعر گفتن را به خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح میدهم!

 

 

می خواهی بروی؟؟!!

می خواهی بروی ؟

پس بی بهانه برو  !

بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...

صدایت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهایت سرد است .

و من می دانم :

محبت ساختگیـت ،عشق دروغینت و چشمان پر فریبت

آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...

  

هرگز گمان مکن که :

به سان راهها بر گامهایت پهن می شوم

و التماست میکنم که برگردی تا چشمانم را سایبان شوی !

نمی گویم تو کوه سرفرازی

نمی گویم درمانم در دستان توست

نمی گویم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد !

نمی گویم که قلبم به تو محتاج است

نمی گویم که بی تو زندگی سراب است

که نفسهایم بی تو به شماره خواهند افتاد ....

 

  

 

نه محبت پول خردیـست در دستان تو

و نه من گدایی هستـم دست گشوده فرا روی تو !

نه ، نه عزیزم ، این ممکن نیست !

چون وقارم همانند قلبم شکستـنی نیست ...

می خواهی بروی ؟

این راه ، این هم تو  !

ولی حالا که می روی ، بدان  :

هر گاه خواستی برگردی

بسترت بالشی خاردار خواهد بود

و پیشوازت چشمانیست که دیگر هیچگاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد ....

می خواهی بروی ؟

پس نه حرفی بزن و نه چیزی بگو

دیگر حتی نگاهـم هم نکن !

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود ....

دلبستـه چه چیزی بودی ، که نـتوانستی بگویی ؟

و اکنون در پی دیدن هزاران عیب منی !

می خواهی بروی ، بی بهانه برو 

 


یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ | نظرات شما ()
 

 

دریاها از گریه های من آتش گرفته اند

غصه ها یک لحظه قلبم را تنها نمی گذارند

در باغچه ی سینه ام تبر ها را پرورانده ای

بیهوده اشک چشمم سیل نشده است.

 

دعاها هرگز معشوق رفته را باز نگرداندند

جدایی  پر و بال قلبم را می کند

هر شب به آرامی صدای مرگ

خوابم را لگد کرده ،به چشمم وارد می شود .

 

روزهایم در حسرت ،آه و ناله می کنند و می روند

بدون تو بهار و پاییز به چه دردم می خورد ؟

                                       صدا بزن مرده شور را

صدا بزن مرگ را!!!


یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ | نظرات شما ()
 

حرفهای امشبم!!

بازم امشب آمدم مثل هر شب باهات حرف بزنم.ولی اینبار می خواهم ازت یه چیزی بپرسم.

بگو ببینم اینهمه که صدات میزنم میشنوی؟

اگر شنیدی خودت بیا و جوابم را بده.برای یک بار هم که شده بیا پایین و به حرف من و ما از نزدیک گوش بده.ببین حرفهای ما تمامی نداره.ببین چی میخواهیم که هر روز و هر شب اینجوری التماست میکنیم،بیا ببین دنیای ما زمینی ها چه خبره؟بیا خودت ازمون بپرس چی میخواهیم که شب ها ستاره هایت را هم بیخواب کردیم.

نمیدانی چقدر دلم میخواهد یک شب بیای پایین و روبه رویم بشینی و من باهات حرف بزنم.

اونوقت روی زانوهای بزرگت که به بزرگی آسمان است به رسم ابرها یه دل سیر آسمانی گریه کنم تا خالی بشم از این همه احساس و حرف نگفته.تا بفهمی چقدر به تو احتیاج دارم،تا خودت با دستهای آسمونی ات سرم را بلند کنی و بگی نگران نباش خدا بزرگ است...

یادم است وقتی بچه بودم آرزوهام خیلی بزرگتر از خودم بود ولی دست یافتنی.همیشه دلم میخواست یک نردبان بزرگ داشتم، بزرگ بزرگ! که ببرمش روی پشت بام تا از آنجا یک شب سر زده بیام پشت ابرها و غافلگیرت کنم.دلم میخواست بدانم چند تا ستاره آنور ابرها پیش تو زندگی میکنن؟

حالا که به ظاهر بزرگ شدم آرزوهای بچگیم هر روز و هر روز کوچیکتر میشوند.ولی آخه چرا ؟خودت بگو چرا؟

خدای من!

یک بار هم که شده به خاطر دل این آدمها، به خاطر دل آدمهای خوبی که روی زمین هستند بیا پایین و ببین چقدر این آدمها توی شلوغی زمین تنها هستد.

خوشا به حال ستاره ها ، به آنها حسودیم میشه که همشه کنارت هستد،نزدیک نزدیک.یه شب اگه بیی پایین به رسم آسمون تمام زمین را با اشخام برات ستاره باران میکنم.

خدایا!

تو که از حال و رز من باخبری، تو که همه چیز را میدانی.به تو که نمیتوانم دروغ بگم، پس نذار و نخواه که این قصه قدیمی را هر شب و هر شب هزار بار تکرار کنم و خواب ستاره ها را بدزدم.

میدانم اینقدر بزرگی که جای تو روی زمین نیست.فقط میخواهم بدانم توی آن سیب چه رازی بود که به گناه آدم مارو زمین گیر کرد؟درست از وقتی که اون سیب خورده شد و آدم زمین گیر شد ترسیدم.ابلیس به آدم سجده نکرد و ما به خدای آدم او ابلیس شد ما چه هستیم؟

آدم یک بار میوه ممنوعه خورد و ما هر روز میوه ممنوعه میخوریم،او به زمین تبعید شد و ما...؟

خدایا!

منو ببخش که تورا همیشه در لحظات خوش از یاد بردم و فقط در لحظات سختی وقتی از سر نا امیدی به آسمان نگاه کردم به یاد تو افتادم و بی اختیار دستهایم را بالا بردم

خدای بزرگ من نگاه کن!دستهای همه ما به سوی تو بلند است ما را دریاب.

و در آخر به ما  آن ده که آن به!


چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ | نظرات شما ()
 

.....

دوستت دارم .........................!!!!
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

...... این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی


چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ | نظرات شما ()
 

شکستم....!

بی تو ترک برداشته ام و به هر بهانه ای ، دلم میشکند ، گاهی گم میشوم پشت پنجره ها و سکوتم را بغض می کنم تا نشنوند صدای شکستنم را ....!!


 

هنوز کس دیگری نبود!!!!

آخر قصه را بردار وبا خودت ببر ... همان یکی بود و یکی نبود ... همان گنبد کبود را برای من بگذار .... در فکر شروعی دوباره ام .... من بودم و هنوز کس دیگری نبود.............

 

*****

به نزد دیگران چون کوه بودم ، ولی در چشم خود آرام شکستم!!

****

کم نیاورده ، هنوز دارد آدم خلق میکند خدا!!!

*****

 


 

...

هرچه فکر می کنم حرفم نمی آید .....

خیالت را گم کرده ام یا مسیر عاشقیت را؟؟؟

شاید هم تو راه قلبم را گم کرده ای و در شعر دیگران نشسته ای؟؟؟؟

***

خدایا من دقیقاً اینجایم ..... تو دقیقاً کجائی؟؟؟!!!

****

خدایا میوه کدام درخت باغت را گاز بزنم که از زمین رانده شوم؟؟!!


سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ | نظرات شما ()
 

خدای من

بار خدای من!

تو شنونده ای قبل از اینکه من بگویم

بارالها تو تنهائی و نمی خواهی دیگران تنها باشند حتماً تنهائی سخته و تو نمی خواهی کسی تنها باشه حتی اگر به قیمت آن باشد که تو همیشه پیش آنها بمونی.

خدایا تنهایم و تو نیز تنها و مطمئنم که تو باید الان در کنار من باشی و با من گریه کنی می توانم صدای اشکهایت را از ته دلم احساس کنم ولی می دانم تو هم به خاطر خود من سکوت می کنی همان گونه که من به خاطر تو سکوت می کنم.

بارخدایا!

می دانم معجزه زمانی به وقوع می رسد که انتظارش را ندارم ولی نمی دانم چرا الان منتظر معجزه هستم.

بارالها ! معجزه کن که تنهایم خدایا نگذار گریه کنم تو صدای مرا می شنوی و دعاهای مرا اجابت می کنی در اصل تو هستی و من هستم، من هستم برای آنکه بخواهم و تو هستی تا بدهی، تو باید به من عطا کنی مگر نگفتی غیر از تو کسی نیست که عطا کند پس تو را صدا کردم و تو باید مرا اجابت کنی . اگر خار و ذلیلم ، تو خدایی و من دیگری، آیا تو باید قدرت بی کرانت را به من نشان بدهی و ازمن انتقام بگیری؟ مگر من که هستم که تو را رد کنم یا تأئید کنم. از من به تو چه سود؟

تو خدائی کن و من بندگی درفکرت هم نخواهی دید که بعد از اجابت دعایم دیگر گناه نکنم ! تو خدائی و من بنده ، تو نازی و من نیاز  کجا جای تو با من عوض می شود ؟تو باید مرا اجابت کنی تا در این دنیای کوچک ، گدا و کوچک دیگری نشوم .

نیست خدای من !، خدائی که باعث شود من برای رفع نیاز به دیگری دل ببندم وای بر آن خدا!

خدایا در دل من یک دنیا التماس هست و نیاز من اجابت سالها دعا و خواستن من است و تو دیدی که چگونه از تو خواستم .

برای من سالها گریه هست و گریه ، اما برای تو، برای تو تنها یک اراده است ! همه چیز به یک نگاه تو و تمام من در یک نگاه تو و اکنون نگاه من به رحمت تو.

برای من سالها زجر و عذاب و برای تو تنها یک جواب و یک لحظه صفا !

الان کجایی ؟؟؟ آیا می شنوی؟؟؟

اگر می شنوی جواب بده نه الان اما از فردا هم دیرترش نکن ! خدایا بگو کی و چه زمانی روی از نیازمندی برداشتم؟ بگو کی از دیگری نگاهی بود و از من روی برگرداندن؟

بگو کی تأخیر کردم در حالی که تمامم همان بود که دارم؟

اما تو داری و نمی دهی!!

نه من بلکه گدایان در خانه تو هم زیاد است ! اما تو پادشاهی باید عنایت کنی ، و عطا، تو تا قیامت هم اگر بدهی تمام نمی شود تو تعهد دادی تا قیامت در کنار همه ما باشی

خدایا اگر دیدی که دادم وقت آن است که از تو طلب کنم چون هیچ ضمانتی غیر از ضمانت تو باعث نشد که هرچه داشتم اول به دیگری دهم و الان تو ضامن من شو و نگذار که تنها بمانم .

اگر خدائی پاسخ بده! اما نه الان ! ولی از فردا دیرتر نشه !!!

و اما من گریه کردم.....


یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ | نظرات شما ()
 
پروانه موسویان

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم , که در طریقت ما کافریست رنجیدن!
butterfly_218512@yahoo.com

 
 

موضوعات

 

صفحات وبلاگ

 

مطالب اخير

می خواهی بروی؟؟!!

یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠

حرفهای امشبم!!

.....

شکستم....!

هنوز کس دیگری نبود!!!!

...

خدای من

از تو...

ای قلب من "مرا ببخش"...

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست

فروردین ٩٠

اسفند ۸٩

آذر ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

فروردین ۸٩

اسفند ۸۸

بهمن ۸۸

دی ۸۸

آذر ۸۸

آبان ۸۸

مهر ۸۸

 

نويسندگان

پروانه موسویان

 

دوستان

آبی تا...

هیچکس

جملات زیبا

همیشه جوان

همیاری برای مونا

برای کمک به مونا چه کنیم؟

عشق حقیقی دو انسان کامل

فرزانه عزیز (به تو که بهترینی)

عشق من(تا) نداره!

داستان زندگی

رامین عزیز

حمید عزیز

عسل بانو

 

امکانات جانبی

RSS 2.0