آبی تر از آبی
خنده دار بودن شعر گفتن را به خنده دار بودن شعر نگفتن ترجیح میدهم! 
قالب وبلاگ
نويسندگان

وقتی اولین بار شکست،
گمان میکرد ،
از سر  کودکی اش بود ...
خودش را سرزنش کرد
و تصمیم گرفت از آن به بعد،
دیگر کودک نباشد!
روزِ بعد،
وقتی بزرگ شد،
بازهم شکست...
این بار مثلِ بچه ها گریه نکرد!
این بار مثل  بزرگتر ها،
بغض کرد و درد کشید.
با خودش عهد کرد،
که فـراموش کند...
تا خوب شـود !
ساعتی پس از فراموشی،
شکست!
بازهم شکست!
و بازهم شکست...
اما
نه فریاد می کشید،
نه درد ...
نه گریه می کرد،
نه بغض ...
توان  گلایه هم نداشت ...
مهم ها دیگر برایش،
آنقدرها هم مهم نبودند ...
او
به تلافی آن همه شکستن،
تمام  عهد هایش را شکست !
دست کشید از بودن ها
و فقط،
رفت

[ دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ پرپرک تو ]

20روزه دیگه میشه یک سال !!! یک سال از زمانی که سوت پایان را زدم !!! دیگه پذیرفتم که نه حریف هرزگی های تو میشم و نه حماقت های خودم !!!

نبودم ...

خیلی وقته که نیستم ...

باورم شده بود که نوشته هام نه تنها برای کسی جذابیت نداره بلکه هیچ کس حتی نیم نگاهی هم بهشون نداره!! ...

با کسی آشنا شدم ... خیلی اتفاقی .. یه آدم .. !!! آره گفتم آدم... یه انسان ... یه آدم با یه قلب خیلی بزرگ و پاک!!! کسی که وقتی چه نوشته های خودم رو میخونه ! چه نوشته هایی که نقل قول میشن رو براش میفرستم با چنان اشتیاقی راجع بهشون حرف میزنه که تمام وجودم رو پر از ذوق واشتیاق میکنه برای دوباره و دوباره نوشتن و قلم به دست گرفتن ... میخوام ازش تشکر کنم که با وجود اینکه مدت زمان زیادی نیست که میشناسمش ولی قلبش پاکه میخوام بخاطر داشتن این قلب پاک ازش تشکر کنم . مرسی دوست خوبم همین که معنای جملات پر از احساسم رو میفهمی برام دنیا دنیا قیمت داری قلب

اون روزها که قهر بودم با خودم ،با دوستام، با همه دنیا ،یک کسی که یه روزی عاشقش بودم و عاشقم بود برام چیزی نوشت که دلم میخواد  برای شروع نوشته هام از نوشته اون عزیز استفاده کنم لبخند

" این روزها ، گویا خسته ای ... موهای سیاهت را کوتاه کرده ای ... نمی خندی ،شعر نمی گویی، مرا به نام نمی خوانی، بهانه می گیری، آغوشم را نمی خواهی!

صدایت می زنم جز سکوت کلامی برایم نداری... با این حال هنوز بانوی منی...

بانوی من

که موهای سیاهش را کوتاه کرده!! نمی خندد ، شعر نمی گوید.. بهانه می گیرد.. سکوت کرده مرا و نامم را و آغوشم را نمی خواهد... بانوی من که این روزها فقط کمی خسته است "

 

 

[ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ پرپرک تو ]

می خواهی بروی ؟

پس بی بهانه برو  !

بیدار نکن خاطره های خواب آلوده را ...

صدایت همان صدا ، نگاهت نـاتـنی و دستهایت سرد است .

و من می دانم :

محبت ساختگیـت ،عشق دروغینت و چشمان پر فریبت

آخر روزی گرفتارت خواهند ساخت ...

  

هرگز گمان مکن که :

به سان راهها بر گامهایت پهن می شوم

و التماست میکنم که برگردی تا چشمانم را سایبان شوی !

نمی گویم تو کوه سرفرازی

نمی گویم درمانم در دستان توست

نمی گویم که چشمانم بعد از تو هرگز عاشق نخواهند شد !

نمی گویم که قلبم به تو محتاج است

نمی گویم که بی تو زندگی سراب است

که نفسهایم بی تو به شماره خواهند افتاد ....

 

  

 

نه محبت پول خردیـست در دستان تو

و نه من گدایی هستـم دست گشوده فرا روی تو !

نه ، نه عزیزم ، این ممکن نیست !

چون وقارم همانند قلبم شکستـنی نیست ...

می خواهی بروی ؟

این راه ، این هم تو  !

ولی حالا که می روی ، بدان  :

هر گاه خواستی برگردی

بسترت بالشی خاردار خواهد بود

و پیشوازت چشمانیست که دیگر هیچگاه گرمای نگاهشان را حس نخواهی کرد ....

می خواهی بروی ؟

پس نه حرفی بزن و نه چیزی بگو

دیگر حتی نگاهـم هم نکن !

نیست شو چون غریبه ها در مه و دود ....

دلبستـه چه چیزی بودی ، که نـتوانستی بگویی ؟

و اکنون در پی دیدن هزاران عیب منی !

می خواهی بروی ، بی بهانه برو 

 

[ یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ پرپرک تو ]

دریاها از گریه های من آتش گرفته اند

غصه ها یک لحظه قلبم را تنها نمی گذارند

در باغچه ی سینه ام تبر ها را پرورانده ای

بیهوده اشک چشمم سیل نشده است.

 

دعاها هرگز معشوق رفته را باز نگرداندند

جدایی  پر و بال قلبم را می کند

هر شب به آرامی صدای مرگ

خوابم را لگد کرده ،به چشمم وارد می شود .

 

روزهایم در حسرت ،آه و ناله می کنند و می روند

بدون تو بهار و پاییز به چه دردم می خورد ؟

                                       صدا بزن مرده شور را

صدا بزن مرگ را!!!

[ یکشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ] [ پرپرک تو ]

بازم امشب آمدم مثل هر شب باهات حرف بزنم.ولی اینبار می خواهم ازت یه چیزی بپرسم.

بگو ببینم اینهمه که صدات میزنم میشنوی؟

اگر شنیدی خودت بیا و جوابم را بده.برای یک بار هم که شده بیا پایین و به حرف من و ما از نزدیک گوش بده.ببین حرفهای ما تمامی نداره.ببین چی میخواهیم که هر روز و هر شب اینجوری التماست میکنیم،بیا ببین دنیای ما زمینی ها چه خبره؟بیا خودت ازمون بپرس چی میخواهیم که شب ها ستاره هایت را هم بیخواب کردیم.

نمیدانی چقدر دلم میخواهد یک شب بیای پایین و روبه رویم بشینی و من باهات حرف بزنم.

اونوقت روی زانوهای بزرگت که به بزرگی آسمان است به رسم ابرها یه دل سیر آسمانی گریه کنم تا خالی بشم از این همه احساس و حرف نگفته.تا بفهمی چقدر به تو احتیاج دارم،تا خودت با دستهای آسمونی ات سرم را بلند کنی و بگی نگران نباش خدا بزرگ است...

یادم است وقتی بچه بودم آرزوهام خیلی بزرگتر از خودم بود ولی دست یافتنی.همیشه دلم میخواست یک نردبان بزرگ داشتم، بزرگ بزرگ! که ببرمش روی پشت بام تا از آنجا یک شب سر زده بیام پشت ابرها و غافلگیرت کنم.دلم میخواست بدانم چند تا ستاره آنور ابرها پیش تو زندگی میکنن؟

حالا که به ظاهر بزرگ شدم آرزوهای بچگیم هر روز و هر روز کوچیکتر میشوند.ولی آخه چرا ؟خودت بگو چرا؟

خدای من!

یک بار هم که شده به خاطر دل این آدمها، به خاطر دل آدمهای خوبی که روی زمین هستند بیا پایین و ببین چقدر این آدمها توی شلوغی زمین تنها هستد.

خوشا به حال ستاره ها ، به آنها حسودیم میشه که همشه کنارت هستد،نزدیک نزدیک.یه شب اگه بیی پایین به رسم آسمون تمام زمین را با اشخام برات ستاره باران میکنم.

خدایا!

تو که از حال و رز من باخبری، تو که همه چیز را میدانی.به تو که نمیتوانم دروغ بگم، پس نذار و نخواه که این قصه قدیمی را هر شب و هر شب هزار بار تکرار کنم و خواب ستاره ها را بدزدم.

میدانم اینقدر بزرگی که جای تو روی زمین نیست.فقط میخواهم بدانم توی آن سیب چه رازی بود که به گناه آدم مارو زمین گیر کرد؟درست از وقتی که اون سیب خورده شد و آدم زمین گیر شد ترسیدم.ابلیس به آدم سجده نکرد و ما به خدای آدم او ابلیس شد ما چه هستیم؟

آدم یک بار میوه ممنوعه خورد و ما هر روز میوه ممنوعه میخوریم،او به زمین تبعید شد و ما...؟

خدایا!

منو ببخش که تورا همیشه در لحظات خوش از یاد بردم و فقط در لحظات سختی وقتی از سر نا امیدی به آسمان نگاه کردم به یاد تو افتادم و بی اختیار دستهایم را بالا بردم

خدای بزرگ من نگاه کن!دستهای همه ما به سوی تو بلند است ما را دریاب.

و در آخر به ما  آن ده که آن به!

[ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ پرپرک تو ]

دوستت دارم .........................!!!!
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

...... این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی

[ چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ پرپرک تو ]

بی تو ترک برداشته ام و به هر بهانه ای ، دلم میشکند ، گاهی گم میشوم پشت پنجره ها و سکوتم را بغض می کنم تا نشنوند صدای شکستنم را ....!!

[ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ پرپرک تو ]

آخر قصه را بردار وبا خودت ببر ... همان یکی بود و یکی نبود ... همان گنبد کبود را برای من بگذار .... در فکر شروعی دوباره ام .... من بودم و هنوز کس دیگری نبود.............

 

*****

به نزد دیگران چون کوه بودم ، ولی در چشم خود آرام شکستم!!

****

کم نیاورده ، هنوز دارد آدم خلق میکند خدا!!!

*****

 

[ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ پرپرک تو ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حسرت یعنی خواستن تو .... که هیچوقت داشتنت نمی شود...
موضوعات وب
 
صفحات دیگر
امکانات وب


ایران رمان